X
تبلیغات
آلونک عکس های عاشقانه

چند تا عکس خیلی زیبا براتون گذاشتم حتما ادامه مطلب رو ببینید !

بقیه عکس ها در ادامه مطلب !

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 89/11/08ساعت 11:18 توسط hassan |

سلام بازم عکس های جدید از emo براتون آوردم امید وارم خوشتون بیاد !!!!!



بقیه عکس ها در ادامه مطلب !


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 89/06/30ساعت 11:11 توسط hassan |

بقیه عکس ها در ادمه مطلب !

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 89/04/23ساعت 20:4 توسط hassan |


سلام گلهای خوشکلم ، من به زودی بر خواهم گشت !!!

امتحانات پایان ترمم هنوز مونده ، برام دعا کنین موفق بشم .




+ نوشته شده در 89/03/20ساعت 1:48 توسط hassan |

پیرمردی تنها در روستایی زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر
روز بعد....
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
(افسران پلیس تلگرافی رو که پسر فرستاده بود را چک کرده بودند )
صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را در هر جایی که باشید انجام بدهید  



+ نوشته شده در 88/08/07ساعت 16:2 توسط hassan |

در روزگاري دور حدود قرن پانزدهم ميلادي ,در روستايي نزديك نورنبرگ آلمان يك خانواده پر جمعيت 10 نفره زندگي مي كردند.
شغل پدر خانواده كفاف زنگي آنها را نمي داد براي همين او شبانه روزي كار مي كرد تا همسر وفرزندانش احساس كمبود نكنند.
در بين فرزندان آنها دو پسر دو قلو بودند به نام آلبرت و آبريش.آنها علايق يكساني هم داشتند ودوست داشتند در آينده نقاش يا مجسمه ساز شوند
آنها آكادمي هنر سوئد را براي تحصيل انتخاب كرده بودند. سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسيدند .
اما پدر قادر به پرداخت هزينه تحصيل هر دو ي آنها به طور همزمان نبود. براي همين قرار شد كه قرعه كشي كنند
و نفر برنده به سوئد رود ونفر بازنده با كار در معدن كمك خرج تحصيل برادرش باشد .قرعه به نام آبريش افتاد و
او به سوئد رفت و به تحصيل در رشته نقاشي پرداخت. آلبرت هم در معدن كار مي كرد.4 سال گذشته بود و حالا آبريش يك نقاش معروف شده بود.
او با خوشحالي به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود . اما دستهاي آلبرت در اثر كار در معدن خراب و ضخيم شده
و انگشتانش از حالت طبيعي خارج شده بود . او گفت :من ديگر با اين دستها قادر به نقاشي نيستم اما دستهاي تو دستهاي من هم هست
مهم اين است كه تو به آرزويت رسيدي . آبريش اشك ريخت و برادرش را در آغوش گرفت .برادري كه آينده اش را فدايش كرده بود .
سالها گذشت ونام آبريش بعنوان بهترين نقاش رنسانس در همه دنيا پخش شد .اما از ميان همه آثارش يك نقاشي بسيار زيبا وجود دارد
كه آن را از روي دستهاي برادرش آلبرت كشيده بود و به او هديه كرده است.يك شاهكار هنري معروف به نام "دستان بهشتي
"


اينم  چند تا عكس  از گروه  emo

بقيه  عكس ها  در  ادامه  مطلب...  

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 88/07/27ساعت 17:12 توسط hassan |

 

تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه افتاد.او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذارند، اما کسي نمي آمد.   سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت کند و داراييهاي اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه جيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فرياد زد: "" خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟""

صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد. کشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از کجا فهميديد که من اينجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمي که با دود مي دادي شديم.

وقتي که اوضاع خراب مي شود، نااميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم..........چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگي مان است.

پس به ياد داشته باش ، در زندگي اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خداوند را به کمک مي خواند


+ نوشته شده در 88/07/16ساعت 2:14 توسط hassan |

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و...  روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است

+ نوشته شده در 88/07/10ساعت 22:2 توسط hassan |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد

و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند

: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند 

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

+ نوشته شده در 88/07/04ساعت 14:46 توسط hassan |

(دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت)


دختر:آروم تر من ميترسم


پسر:نه داره خوش ميگذره


دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه


پسر:پس بگو دوستم داري


دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر


پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)


پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه


و.....


روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار)


+ نوشته شده در 88/06/29ساعت 14:55 توسط hassan |

ممنون از همه دوستان گلم که با نظرات زیبا شون به من کمک کردن

..............

دست خودم نیست 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

...............................................

 

+ نوشته شده در 88/06/26ساعت 14:7 توسط hassan |

سلام دوستان گلم

دو نفر از عزیزان درخواست کردن که همراه با عکس ها مطلب هم بزارم

حالا من یک بار این کارو انجام میدم . تا ببینم نظر بقیه دوستان چیه ؟

لطفا نظر خودتون رو برام بزارید!! ممنون


                               دلیل عاشقی !!؟

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم 

+ نوشته شده در 88/06/24ساعت 0:30 توسط hassan |

 


بقیه عکس ها در ادامه مطلب...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 88/06/22ساعت 16:38 توسط hassan |


بقیه عکس ها در ادامه مطلب....

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 88/06/21ساعت 13:33 توسط hassan |


بقیه عکس ها در ادمه مطلب....

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 88/06/18ساعت 16:33 توسط hassan |

آخر هر چیزی خوبه !
اگه خوب نشده پس هنوز آخرش نشده....
*چارلی چاپلین *


Home
Email
Night Skin